گفته بودم با من: کان جا نبايد رفتنت

شاعر : اوحدي مراغه اي

ور ضرورت مي‌روي با ما نبايد رفتنتگفته بودم با من: کان جا نبايد رفتنت
گرنه تيري، اي پسر، تنها نبايد رفتنتدشمن پر در کمين داري و دستي بر کمان
بي‌دليلي پر دل دانا نبايد رفتنتراه پر چاهست و شب بيگاه و صحرا بي‌پناه
راه جويي، پيش نابينا نبايد رفتنتمشکل خود را ز راي خرده‌داني بازپرس
راه توحيدست، با غوغا نبايد رفتنتزين من و او دور شو، گز ز آن مايي کين طريق
گر مرايي نيستي، پيدا نيايد رفتنتخود نمايي پيش ما عين ريا باشد، تو نيز
گر برآيد فتنه‌اي، از جا نبايد رفتنتاوحدي، چون جاي خود زين پرده بيرون ساختي